عد از تهیه ی تدارکات و آماده سازی تجهیزات فنی، تیمی متشکل از 8 نفر توسط 2 خودروی شخصی متعلق به آقایان صنعتی و سرابی زنجان را به قصد بیستون ترک کرد. تیم اول ساعت 11:30 صبح سه شنبه و تیم دوم راس ساعت 17:00 عصر سه شنبه حرکت کرده و تیمها بترتیب ساعت 18:30 و 22:30 به مقصد رسیدند. بعد از صرف شام و گفت و گویی صمیمانه در قهوه خانه شیرزادی شب را با سری پرشور و دلی پرامید در آغوش کوهستان آرام می گیریم تا فردا چه پیش آید...

امشب در سر شوری دارم                   امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم                    رازی باشد با ستارگانم

قهوه خانه شیرزادی (پاتوق سنگنوردان بیستون)

روز اول صعود (چهارشنبه) :

برنامه ی روز اول بنابر صلاحدید مسئول فنی، صعود دسته جمعی تیم از یک مسیر نرمال بود. راس ساعت 8:00 صبح باتفاق 5 نفر از اعضای تیم و نیز آقای میلاد شیرزادی (میهمان) کارمان را از پای مسیر کتیبه در قالب 2 کُرده (کُرده ی اول: امیرعلی نصیری، سیامک معینی و مجتبی مقدادی کُرده ی دوم: محسن صنعتی، امیرحسین چرمی و میلاد شیرزادی) آغاز کردیم. آقای میلاد شیرزادی برادر ارشد اداره کننده قهوه خانه ی شیرزادی است که بعنوان پاتوق سنگنوردان در بیستون معروف است. علی رغم اینکه مدتی از دیواره و سنگ به دور بوده اما گویا شور و شوق بچه های تیم ما، به وی هم سرایت کرده و تصمیم به همراهی ما می گیرد. برای ما نیز افتخاری است که این نازنین را در تیم داشته باشیم چراکه کوله باری از تجربه و خاطره است این بشر. در حین ترک قهوه خانه به تیمی 2 نفره برمیخوریم که از اصفهان برای بار اول به بیستون آمده اند برای صعود از مسیر داریوش! درنتیجه بدلیل ناآشنایی آنها به مسیرها با راهنمایی تیم زنجان تا پله ی اول با ما همراه بودند. در پله ی اول، تیم اصفهانی را به مسیر هاری رست هدایت کرده و کارمان را با شیفت به مسیر گُرده ي همداني ها ادامه می دهیم. وضعیت اعضای تیم آنقدر قابل قبول و مناسب است که صعود تا جان پناه قطعی شود. ساعت 14:00 همگی در سلامت کامل وارد جان پناه شده و این صعود سالم و لذت بخش را نیم ساعتی به گپ و گُفتی صمیمانه می گذرانیم؛ طبق رسم معمول برگی از دفترچه ی جان پناه را خط خطی کرده و دوباره این امانت را به بیستون می سپاریم.

میلاد شیرزادی خونگرم و مهربان

سیامک معینی خوش تیپ

 

محسن صنعتی عزیز

خودم (امیرحسین چرمی)

 ابراز احساسات من و مجتبی به سبک خاص خودمون

 

دیگر وقت برگشتن است و دل کندن غافل از دل دادنی که در پیش است! فرودها ریخته می شود و بچه ها یکی پس از دیگری از فرود پای جان پناه، کوهستان را وداع می گویند. در طول دوم فرود به تیم 7 نفره ای از خانه ی کوه نوردان تهران برمیخوریم که با راهنمایی آقای مرتضی زارع یکی از سنگنوردان باتجربه و سرسخت کرمانشاه، در حال صعود هستند. البته ناگفته نماند عصر روز سه شنبه آقای زارع فقط بخاطر ما از کرمانشاه به بیستون آمده بودند و در مورد کروکی مسیر عقابها اطلاعات و تصاویری ارزشمند را در اختیارمان قرار دادند که جا دارد صمیمانه ترین سپاس ها را تقدیم ایشان کنیم.

ریختن اولین فرود

جناب آقای مرتضی زارع

تیم تهرانی ها متشکل از 4 آقا و 3 خانم است که بدلیل نداشتن ابزار میانی مناسب و کافی و همچنین آماتور بودن بعضی از نفرات، نسبتا کُند پیش می روند. در نتیجه بعلت ترافیک بالای ناشی از برخورد 2 تیم صعودکننده و فرودرونده، در ریختن فرود سوم اندکی تعلل می کنیم. کارگاه این قسمت عبارت است از سیم بکسلی که در حفره ای سنگی پیچیده شده است. بدلایلی محرمانه این کارگاه را کارگاه عشق می نامیم تا همیشه یادآور واقعه ای باشد که بر روی دیواره از احساسی آبستن شد و متولد گشت و در کوهستان نیز درگذشت. احساسی که از تلاقی صعود و فرود جان گرفت و در نطفه خفه شد؛ اتفاقی که نه تنها در این کارگاه بلکه در دیواره های زندگی روزمره مان نیز بارها و بارها شاهدش هستیم! آه ه ه ه ه ... آه ای بیستون آه ... آهی به بلندای دیواره ات ... آهی به ژرفای درد فرهادت ... تازه میفهمم تو با دل فرهاد چه کردی که اینگونه با پُتک بر جانت افتاد ؛ تو بگو ... من با چه بر جانت بیافتم؟! با رول و میخ ؟!!

بگذریم هرچند گذشتنی نیست ...

خلاصه حول و حوش ساعت 16:30 به کمپ مان در قهوه خانه ی شیرزادی می رسیم و با استقبال گرم دوستانی که مانده بودند روبرو می شویم. عصر آنروز 2 تن از دوستان کرمانشاهیِ زمان دانشگاه (بهنام و گلاره عزیز) را ملاقات می کنم و در مقابل اصرار و پافشاری صمیمانه و گرمشان ، دعوت شان را به کرمانشاه مشتاقانه می پذیریم. حیف است که تا دیار شیرین و فرهاد بیاییم و با این دو موجود نازنینی که کم از شیرین و فرهاد ندارند دمی را به هم صحبتی و هم نشینی ننشینیم.

پس از وداع با این 2 دوست عزیز، بچه های تیم دور هم جمع می شویم و برنامه ی فردا را یکبار دیگر مرور می کنیم. قرار است فردا مسیر عقابها توسط کُرده ی 3 نفره (محسن صنعتی، مجتبی مقدادی و امیرعلی نصیری) صعود گردد. آن شب را نیز چون خانواده ای گرم به شادی و شور می گذرانیم؛ شبی که انصافا کم از جشن صعود نبود!



روز دوم (پنجشنبه) :

طبق برنامه ریزی ساعت 8:15 صبح تیم دیواره با همراهی مهدی سرابی و من (امیرحسین چرمی) از جاده ی جنگلی واقع در سمت غربی بیستون به طرف مسیر عقابها حرکت می کنیم. پس از 15/1 ساعت به پای کار رسیده و دوستان راس ساعت 9:30 کارشان را آغاز می کنند. من و مهدی از پایین دیواره شاهد صعود بچه ها هستیم؛ صعودشان عالی است؛ با اینهمه تلاش و تمرین و پشتکار و علاقه باید هم عالی باشد. محسن و مجتبي بصورت ضربدري سرطناب هستند و یکی پس از دیگری بدون فیکس یا پاندول به زیبایی هرچه تمام کارگاهها را فتح می کنند. پیشرفت امیرعلی هم ستودنیست؛ براستی که فعل خواستن و توانستن را در طول یکسال تلاشِ مستمر بخوبی صرف کرده. مجتبی هم که سرحال تر و قِبراق تر از همیشه است انگار نه انگار که این پیرمرد دیروز هم بر روی دیواره بوده!

امیرعلی نصیری در حال صعود از مسیر عقابها

محسن صنعتی در مسیر عقابها

مجتبی مقدادی در حال حمایت در مسیر عقابها

روبروی دیواره کلی کلاغ در حال پرواز و قار و قور می بینم که در شکاف های دیواره لانه کرده اند. درعجبم که چرا این مسیر عقابها، مسیرکلاغ ها نامگذاری نشده است! لااقل من که عقابی ندیدم!

هوا حرف ندارد؛ بااینکه آسمان صاف است و بدون لکه ای ابر ولی آفتاب تند و تیز نیست و نسیمی بغایت لطیف و خنک در حال وزیدن است.ساعت مهدی دما را 25 درجه سلسیوس نشان می دهد. خلاصه اوضاع جوی و ابر و باد و مه و خورشید و فلک آنقدر دلپذیر هستند که من و مهدی را هم به صرافت صعود سُلوی مسیر «پيتون» انداخته! از شما چه پنهان الان که دارم گزارش رو از همینجا لحظه به لحظه می نویسم بچه های دیواره را فراموش کردم و با مهدی درباره ی فلسفه ی گیتی بحث می کنیم! حرف از اُبهت و شُکوه بیستون، رسیده به جنس ذرات ریز ماده مثل الکترون و پروتون و نوترون که مشخص شده نهایتا از امواج الکترومغناطیسی تشکیل شده اند. این حقیقت ابهام آمیز یعنی اینکه ما و هرچه که در این دنیا هست تصویری هستیم واقعی و موهوم از حق و حقیقتی ورای تصور!!! براستی دنیای پیرامون مان را چه چیزی بدین شکلی که می بینیم و می شنویم و حس می کنیم تعریف می کند؟! چه چیزی باعث می شود این امواج در هیبت سنگ و صخره و دیواره نمود پیدا کند یا در هیکل و کالبد یک سنگنورد؟! با این حساب براساس این تئوری امواج، یکی شدن و اتحاد سنگ و صخره و دیواره و سنگنورد و میخ و کارابین و طناب که همگی از جنس امواج حقیقت هستند زیاد هم نمی تواند دور از ذهن باشد ... ذهن! اصلا ذهن این وسط چه می تواند باشد؟! و مفاهیم دیگری مانند روح ... عالم فرامادی ... خدا !!!

دل هر ذره را كه بشكافي                           آفتابيش در ميان بيني

جان گدازي اگر به آتش عشق                           عشق را كيمياي جان بيني

     از مضيق حيات در گذري                           وسعت ملك لامَكان بيني

 آنچه نشنيده گوشَت آن شنوي                           وآنچه ناديده چَشمت آن بيني

بچه ها پس از تاپ کردن مسیر عقابها

امیرعلی نصیری در حال رولکوبی

بهتر است تا گزارش، بیشتر از این از تراوشات سمی ذهن مسموم یک سنگنورد مسموم، متاثر نشده برگردیم سراغ بچه های دیواره که راس ساعت 13:10 مسیر عقابها را با موفقیت تاپ کردند و الان هم پس از 15 دقیقه استراحت درحال ریختن فرودها هستند. در فرود از طول چهارم دقایقی تعلّل دارند؛ گویا برای ایمنی بیشتر یک رول می کوبند. بالاخره پس از مدت 30/5 ساعت تلاش و چالش بر روی دیواره، هر سه ی دوستان را در سلامت کامل در پای کار ملاقات میکنیم. بوی تر و تازه ی دیواره را می دهند و قاعدتا متبرّک هستند پس هر سه را سخت در آغوش کشیده و می بوسم؛ گویی از حج برگشته اند؛ در واقع نیز چنین است چراکه دیدار و صعود بیستون نزد سنگنوردان کم از طواف کعبه ندارد.

پس از برگشت به قهوه خانه ی شیرزادی و استقبال گرم دوستانی که انتظارمان را می کشیدند غذایی خورده و بعد از «خاشه موشه» (همان ته بندی کردی) ! تصمیم می گیریم که قبل از عزیمت به ضیافت شام در کرمانشاه، دو سه ساعتی را در فراتراش (فرهادتراش) رکاب بزنیم. محسن و امیرعلی و مجتبی با اینکه تازه از صعود دیواره برگشته اند و خسته اند اما بخاطر بقیه ی بچه ها دوباره شال و کلاه کرده و همگی نفرات باتفاق هم بسوی فراتراش حرکت می کنیم.

ابتدا امیرعلی برای صعود رکاب داوطلب می شود؛ خسته تر از آن است که بتواند بیشتر از چند اسلینگ بیاندازد؛ پس، از ادامه ي صعود انصراف می دهد. نمیدانم چه شد که به محسن گفتم ایندفعه من می روم؛ قبول کرد ولی گفت بیشتر از سه چهار اسلینگ با خودم نبرم، حق داشت، سابقه ام خراب بود خراب. به هرصورت طناب را بستم و رفتم. بعد از رد کردن اسلینگ هایی که امیرعلی انداخته بود اسلینگ های خودم رو هم انداختم و با نگاهی به محسن که بر روی طاقچه ی وسط دیواره ایستاده بود، طلب اسلینگ اضافی کردم که بطریقی برايم فرستاد. حس جالبی داشتم؛ اصلا به صعود و نحوه ی صعود فکر نمی کردم؛ نه حواسم به پایین بود و نه به بالا. راستش اعتراف می کنم که یادم نیست به چه چیزی فکر میکردم و چه می کردم؛ فقط می دانم که داشتم با سنگی که فرهاد تراشیده بود عشقبازی می کردم و حرف می زدم. گاهگاهی برای شنیدن صدای پتک فرهاد گوشم را روی صخره میگذاشتم ... یچیزایی می شنیدم ... نمی دونم صدای پتک فرهاد بود یا تپش قلب من ... ولی هر چه که بود من رو از خود بیخود کرده بود. وقتی به خودم اومدم دیگه پلاکی برای انداختن اسلینگ پیدا نکردم! گویا من فراتراش رو تاپ کرده بودم! بعد از بر پا كردن کارگاه 2 میخه، مجتبی و بدنبالش محسن هم صعود میکنند. واقعا همت شون ستودنیه؛ اصلا قرار بود بچه هایی که پایین دیواره مونده بودند، روی فراتراش بیشتر کار کنند ولی بچه های دیواره عقابها فعالیت بیشتری داشتند انگار نه انگار که تازه از یک صعود سنگین برگشتند!

بر روی طاقچه ی بالای فراتراش

دیگه وقت برگشتن بود، خیلی دوست داشتم دوباره روی یک مسیر دیگر فراتراش کار کنم اما بهنام و گلاره در کرمانشاه منتظرمون بودند؛ باندازه ی کافی دیر کرده بودیم.

حول و حوش ساعت 21:00 بیستون را به سوی کرمانشاه ترک کردیم. هرچقدر که به کرمانشاه نزدیک می شدم خاطرات تلخ و شیرین و ملس ِ4 ساله ام در ذهنم جان می گرفت و از نظرم می گذشت. وای که چه خاک دامنگیری دارد این دیار ... هنوزم که هنوزه رهایم نکرده؛ هنوزم که هنوزه کشش و جذبه اش را حس می کنم ! بالاخره به منزل بهنام و گلاره می رسیم. وای چه سورپرایزی! بهنام بقیه ی بچه های زمان دانشگاه را هم دعوت کرده ... چه شود! از همان بدو ورود مورد استقبال گرم و میهمان نوازی سخاوتنمدانه ی رفقا قرار می گیریم. بعد از شام لذیذ و رنگارنگی که گلاره خانم زحمتش را کشیده به یاد دوران خوش گذشته، از آن ایام می گوییم. از شما چه پنهان، بعد از آن شام سنگین و رنگین کردی یک رقص کردی برای هضمش لازم و واجب است!

از همین جا واجب می دانم که از تمامی دوستان کرمانشاهی ام بالاخص بهنام و گلاره ی نازنین، بابت رقم زدن آن شب قشنگ و به یادماندنی برای ما صمیمانه تشکر کنم و امیدوارم که در زنجان شانسی برای جبران ذره ای از الطاف و محبت های چندین ساله شون داشته باشم. به هرصورت جشن صعود ما نیز آن شب به محفل کُردی دوستان گِرِه خورد و با گِرِه خوردن شب به صبح، نزدیکی های ساعت 1:00 بامداد بخوبی و خوشی بپایان رسید.

نفرات شركت كننده : - سيامك معيني
- مهدي سرابي
- مجتبي مقدادي
- محسن صنعتي
- اميرعلي نصيري (سرپرستي فني)
- اميرحسين چرمي (سرپرست دوم)
- سپيده عبدي (سرپرست برنامه)
- فرناز محمدرضايي

و با تشكر وي‍‍ژه از دوستان کرمانشاهی عزیزمون :- مرتضي زارع
- ميلاد شيرزادي
- بهنام وروايي
- گلاره مهدي آبادي
- سجاد سفيدچغايي
- سيد محسن غلاميان
- محسن روشني
- ژيلا روشني
- سعيد ...

تهیه و تنظیم گزارش از امیرحسین چرمی